بازیگران ایرانی

خرید بک لینک
از پی میوه ضعیف رسته درختان زفت نقش درختان شگرف صورت میوه نژند دل مثل اولیاست استن جسم جهان جسم به دل قایمست بی خلل و بی گزند قوت جسم پدید هست دل ناپدید تا به کی انکار غیب غیب نگر چند چند 897 شرح دهم من که شب از چه سیه دل بود هر کی خورد خون خلق زشت و سیه دل شود چون جگر عاشقان می خورد این شب به ظلم دود سیاهی ظلم بر دل شب می دمد عاقله شب تویی بازرهانش ز ظلم نیم شبی بر فلک راه بزن بر رصد تا برهد شب ز ظلم ما برهیم از ظلام ای که جهان فراخ بی تو چو گور و لحد شب همه روشن شود دوزخ گلشن شود چونک بتابد ز تو پرتو نور احد سینه کبودی چرخ پرتو سینه منست جرعه خون دلم تا به شفق می رسد فارغ و دلخوش بدم سرخوش و سرکش بدم بولهب غم ببست گردن من در مسد تیر غم تو روان ما هدف آسمان جان پی غم هم دوان زانک غمش می کشد جانم اگر صافیست دردی لطف توست لطف تو پاینده باد بر سر جان تا ابد قافله عصمتت گشت خفیر ار نه خود راه زن از ریگ ره بود فزون در عدد سر به خس اندرکشید مرغ غم از بیم آنک بر سر غم می زند شادی تو صد لگد چشم چپم می پرد بازو من می جهد شاید اگر جان من دیگ هوس ها پزد جان مثل گلبنان حامله غنچه هاست جانب غنچه صبی باد صبا می وزد زود دهانم ببند چون دهن غنچه ها زانک چنین لقمه ای خورد و زبان می گزد 898 بانگ زدم من که دل مست کجا می رود گفت شهنشه خموش جانب ما می رود گفتم تو با منی دم ز درون می زنی پس دل من از برون خیره چرا می رود گفت که دل آن ماست رستم دستان ماست سوی خیال خطا بهر غزا می رود هر طرفی کو رود بخت از آن سو رود هیچ مگو هر طرف خواهد تا می رود گه مثل آفتاب گنج زمین می شود گه چو دعا رسول سوی سما می رود گاه ز پستان ابر شیر کرم می دهد گه به گلستان جان همچو صبا می رود بر اثر دل برو تا تو ببینی درون سبزه و گل می دمد جوی وفا می رود صورت بخش جهان ساده و بی صورتست آن سر و پای همه بی سر و پا می رود هست صواب صواب گر چه خطایی کند هست وفای وفا گر به جفا می رود دل مثل روزنست خانه بدو روشنست تن به فنا می رود دل به بقا می رود فتنه برانگیخت دل خون شهان ریخت دل با همه آمیخت دل گر چه جدا می رود سحر خدا آفرید در دل هر کس پدید کیسه جوزا برید همچو سها می رود با تو دلا ابلهیست کیسه نگه داشتن کیسه شد و جان پی کیسه ربا می رود گفتم جادو کسی سست بخندید و گفت سحر اثر کی کند ذکر خدا می رود گفتم آری ولیک سحر تو سر خداست سحر خوشت هم تک حکم قضا می رود دایم دلدار را با دل و جان ماجراست پوست بر او نیست اینک پیش شما می رود اسب سقاست این بانگ دراست این بانگ کنان کز برون اسب سقا می رود 899 یار مرا عارض و عذار نه این بود باغ مرا نخل و برگ و بار نه این بود عهدشکن گشته اند خاصه و عامه قاعده اهل این دیار نه این بود روح در این غار غوره وار ترش چیست پرورش و عهد یار غار نه این بود سیل غم بی شمار بار و خرم برد طمع من از یار بردبار نه این بود
بازیگران ایرانی...

ما را در سایت بازیگران ایرانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: alisan بازدید: 235 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:18

بازار بتان از تو خرابست و کسادست بازار چه باشد دل بازار کی دارد امروز ز سودای تو کس را سر سر نیست دستار کی دارد سر دستار کی دارد شمس الحق تبریز چو نقد آمد و پیدا از پار کی گوید غم پیرار کی دارد 643 در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد آن دلبر عیار مرا دید نشان کرد من در پی آن دلبر عیار برفتم او روی خود آن لحظه ز من باز نهان کرد من در عجب افتادم از آن قطب یگانه کز یک نظرش جمله وجودم همه جان کرد ناگاه یک آهو به دو صد رنگ عیان شد کز تابش حسنش مه و خورشید فغان کرد آن آهوی خوش ناف به تبریز روان گشت بغداد جهان را به بصیرت همدان کرد آن کس که ورا کرد به تقلید سجودی فرخنده و بگزیده و محبوب زمان کرد آن ها که بگفتند که ما کامل و فردیم سرگشته و سودایی و رسوای جهان کرد سلطان عرفناک بدش محرم اسرار تا سر تجلی ازل جمله بیان کرد شمس الحق تبریز چو بگشاد پر عشق جبریل امین را ز پی خویش دوان کرد 644 تا نقش تو در سینه ما خانه نشین شد هر جا که نشینیم چو فردوس برین شد آن فکر و خیالات چو یاجوج و چو ماجوج هر یک چو رخ حوری و چون لعبت چین شد آن نقش که مرد و زن از او نوحه کنانند گر باس قرین بود کنون نعم قرین شد بالا همه باغ آمد و پستی همگی گنج آخر تو چه چیزی که جهان از تو چنین شد زان روز که دیدیمش ما روزفزونیم خاری که ورا جست گلستان یقین شد هر غوره ز خورشید شد انگور و شکر بست وان سنگ سیه نیز از او لعل ثمین شد بسیار زمین ها که به تفصیل فلک شد بسیار یسار از کف اقبال یمین شد گر ظلمت دل بود کنون روزن دل شد ور رهزن دین بود کنون قدوه دین شد گر چاه بلا بود که بد محبس یوسف از بهر برون آمدنش حبل متین شد هر جزو چو جندالله محکوم خداییست بر بنده امان آمد و بر گبر کمین شد خاموش که گفتار تو ماننده نیلست بر قبط چو خون آمد و بر سبط معین شد خاموش که گفتار تو انجیر رسیدست اما نه همه مرغ هوا درخور تین شد 645 بار دگر آن آب به دولاب درآمد وان چرخه گردنده در اشتاب درآمد بار دگر آن جان پر از آتش و از آب در لرزه چو خورشید و چو سیماب درآمد بار دگر آن صورت پنهانی عالم از روزن جان دوش چو مهتاب درآمد خورشید که می درد از او مشرق و مغرب از لطف بود گر به سطرلاب درآمد بار دگر آن صبح بخندید و بتابید تا خفته صدساله هم از خواب درآمد بار دگر آن قاضی حاجات ندا کرد خیزید که آن فاتح ابواب درآمد بار دگر از قبله روان گشت رسالت در گوش محمد چو به محراب درآمد چون رفت محمد به در خیبر ناسوت نقبی بزد از نصرت و نقاب درآمد از بیم ملک جمله فلک رخنه و در شد وز بیم مسبب همه اسباب درآمد آری لقبش بود سعادت بک عالم زان پیش که اشخاص به القاب درآمد بگشاد محمد در خمخانه غیبی بسیار کسادی به می ناب درآمد از بهر دل تشنه و تسکین چنین خون آن جام می لعل چو عناب درآمد خاموش کن امروز که این روز سخن نیست زحمت مده آن ساقی اصحاب درآمد
بازیگران ایرانی...

ما را در سایت بازیگران ایرانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: alisan بازدید: 229 تاريخ: يکشنبه 5 خرداد 1392 ساعت: 18:10

صفحه بندی